|
«
کبوتر رو بام »
یه روزی تو
روزگار بدیا
یه کبوتر سفید
تو کلاغا
می نشست رو بام
خونه ماها
ولی ما میزدیمش
با کلوخا
آخه فکر
میکردیم اون هم کلاغه
میاد بدی
میریزه تو دلا
ولی کبوتر
ميريخت فقط خوبی
تا که باطل کنه
اون همه بلا
یه روزی یه
تیکه سنگ خورد
تو دلش
دل نازکش شکست
پريد هوا
تو هوا رفت و
دیگه هم برنگشت
وقتی که ما
فهمیدیم فرق اونا
که سفید کبوتری
بود نه سیا
می فشوند بذر
خوبی رو تو دلا
ولی من میبینمش
بعضی روزا
که میشینه روی
پر نور خونه ها
کبوتر میاد
بازم وقتی که ما
بسازيم یه لونه
توی خونه ها
حالا ما منتظرش
باز می مونیم
تا اینکه یه
روز بیاد از تو هوا
شاعر: زهرا مينايی
z_mar_plot@yahoo.com
بالا |