|
«
شوری دریا چرا؟ »
تو آسمونا اون
بالا تو دل سرد شبها
یه پرنده
اومده با قلب خسته بی صدا
میگه قصه تو
شبا برای آب دریا
می ریزه دونه
دونه مرواریدو از تو چشا
میرقصه غم تو
دل آبی و سرد دريا
می کوبونه
موجاشو از غم قصه روشنا
میخونه پرنده
با حرکت آب دريا
یه روزی تو
کربلا کشتن وبردن اسرا
دیده ام یه
دختری با غم مرگ پدرش
افتاده روی
زمین شکسته بال و پرش
دیده ام عمه
دختر می شه هی خمیده تر
وقتی می بینه
سر غلته به خون شه پر
دیده ام عموی
دختر رفته سوی القمه
چشمو بازو را
بداده هدیه به فاطمه
اگه واستادی
شبی بازم کنار دريا
بچش اون آبو
بدون اشک چشای دريا
می ريزه با قصه
پرنده ما تو شبا
تا که شورتر
بشه هر شب از شب پیش دريا
شاعر: زهرا مينايی
z_mar_plot@yahoo.com
بالا |