|
«
بارون و مرگ
»
کاش هیچ خونه
ای سقف نداشت و هیچ چتری وجود نداشت و هیچ سایه بونی روی هیچ دیواری نبود.
اون وقت بود که
وقتی بارون می یومد همه خیس می شدن!همه!هم اون پولداره, هم اون فقیره!هم اون
که خونه داره, هم اون که خونه نداره!هم اون حلال خوره, هم اون حروم خوره!و
کاشکی همیشه بارون بیاد.
بعد اون مغازه
داره یا اون مهندسه یا اون دکتره یا هر کس دیگه که مخش داغ کرده طوری که وقتی
باها شون حرف میزنی تو چشاش فقط آتیش می بینی ,وقتی که اون دونه های خنک قشنگ
توی سرشون بخوره,مخشون خنک می شه و بخار ازش بلند می شه.بعد همشون آروم می شن
!همه!
بعد چقدر خوب
میشه ! خیلی خوب!
ولی اون روز
وقتی من داشتم توی ذهنم این محالاتم رو دوباره مرور می کردم , دیدم,این دفعه
زیادم محال نیست .
قکر که کردم
دیدم همه می میرن ! همه!هم اون پولداره,هم اون فقیره!هم اون که خونه داره ,
هم اون که خونه نداره!هم اون حلال خوره,هم اون حروم خوره!
پس مرگ چقدر
خوبه!
پس من مرگ رو
دوست دارم!خیلی!
نويسنده: زهرا مينايی
z_mar_plot@yahoo.com
بالا |