|
«
داستان مكر خدا
»
به بهانه آنچه ميان ما و صدام و آمريكا اتفاق افتاد
كبوتر بچه اي گاه پريدن
فتاد از حيله اندر دام آهن
زوحشت خويش را هي برقفس كوفت
زحيراني مدام از پيش و پس كوفت
زماني چند نوك بر ميله مي زد
زدل فريادها زان حيله مي زد
كه «اي صياد دون نفرين به نامت
جهان هرگز نمي گردد به كامت
چو بر من تيره كردي روز روشن
نگردي زانتقامم هيچ ايمن»
غرض، هر روز و هر شب ناله مي كرد
جگر خونين
چنان آلاله مي كرد:
به خاك تيره بنشيني الهي
بيفتي با سراندر قعر چاهي
ببارد بر سرت از آسمان سنگ
گرفتار آيي اندر جبهه جنگ
الهي سرنگون از بام گردي
ميان مردمان بدنام گردي
بگيرد درگذر سگ پاچه ات را
بياندازد به چاهي لاشه ات را
ميان ناله ها و آه بسيار
به نوك مي سود آهن را به ناچار
زماني اينچنين از عمر طي شد
كبوتر، مرغكي فرخنده پي شد
شكست از جهد بند آهنين را
به نوك، بوسيد خاك سرزمين را
زشادي نغمه و آواز مي كرد
به دل انديشه پرواز مي كرد
زپرواز او نمي دانست چيزي
فقط مي كرد با خود جست و خيزي
كه تا پرواز بر وي گردد آسان
نيفتد باز هم در دام انسان
در آنجا گربه اي مسكن گزيده
شكاري اينچنين آسان نديده(!!)
به خود انديشه مي كرد اين كبوتر
ندارد قدرت پرواز ديگر
به آساني به سويش حمله آرم
يقين شيرين نمايد روزگارم
ولي در هر هجومش ماند ناكام
به اجداد كبوتر داد دشنام
رجزخواني نمود و دم تكان داد
كه هركس كرد با من جنگ جان داد
سگي ولگرد و ازهر بند آزاد
گذارش اتفاقا آن ور افتاد
صداي نعره هاي گربه بشنيد
چنين شد خويش را آن سو كشانيد
بديد آن صيد را با حال زارش
كه شركت داشت روزي در شكارش
زبند آزاد، دارد شادماني
رسيده روزگار كامراني
غرورش زير پاي مرغ خندان
به هم هي مي گزيد از خشم، دندان
وديد آن گربه را كانجا نشسته
زتعقيب كبوتر گشته خسته
به خود مي گفت اينك گربه زار
يقينا خسته گرديده است بسيار
به تنهايي ندارد قدرت جنگ
كنون وقت است سازم مكر و نيرنگ
بدين سودا قدم زد تا كنارش
به لبخندي بشد همراه و يارش
كه مي دانم تو در فكر شكاري
وليكن قدرت آن را نداري
كنون وقت است باهم نقشه ريزيم
كه با آن صيد چون بايد ستيزيم
يقين مي دان نيم در فكر نيرنگ
كه شركت مي كنم با تو دراين جنگ
مرا ميلي به مرغ آسمان نيست
غذاي من نمي داني مگر چيست؟
به جايش انتظاري از تو دارم
دهي چيزي به من كآيد به كارم
تو ره در مطبخ اين خانه داري
به آساني در آنجا پاگذاري
يقين دارم كه حتما مي تواني
كه برگيري برايم استخواني
به جايش ياريت سازم دراين جنگ
كبوتر را زنم سر بر سر سنگ
از اين گفتار گربه شادمان شد
هرآنچيزيكه سگ
ميخواست
آن
شد
به سوي آن كبوتر حمله آورد
سگ از آنسو بر او ره بسته مي كرد
ميان گربه و سگ با كبوتر
شد آغاز از جفا يك جنگ ديگر
زيك سو گربه پيش آمد به ميدان
زسوي ديگر آمد سگ خروشان
زهرسو گربه پيش آمد، كبوتر
به نوك كوبيد او را ضربه بر سر
چوسگ درمانده ديدآن گربه در جنگ
برآن بدبخت بنمود عرصه را تنگ
كه اي نالايق بدعهد و پيمان
زبون دست حيوانات و انسان
هلا اي آنكه زار و خوار و پستي
ندانستم چنين بي عرضه هستي
خدا خاكت به سر ريزد زبالا
نديدم چون تو هرگز بي سروپا
چرا آن ساعت اول نگفتي
كه هستي اينچنين دست پا چلفتي
خلاصه گربه را سگ ناتوان ديد
علاج كار خود را پس در آن ديد
كه بنشيند به راه آن كبوتر
بيارد گربه آندم حمله بهتر
زيك سو گربه كرد آهنگ پيكار
ولي از جا پريد آن صيد ناچار
چوپرمي زد كبوتر زان تلاقي
پريد آن گربه بر سگ اتفاقي
زنيرنگ سگ و نيرنگ گربه
فرو در ران سگ شد چنگ گربه
خلاصه، حيله هاشان رنگ خود باخت
خدا سگ را به جان گربه انداخت
به دندان سگ آمد گربه را دم
كه نتواند خورد از جاي خود جم
بداد اين سان خدا پاداش او خوب
نداند كز كجا هي مي خورد چوب
چو مكاري تو را آيين و كيش است
خداوند جهان را مكر بيش است(¤)
بنيادي- كازرون
(¤)
ومكروا ومكرالله و الله خيرالماكرين
بر گرفته از سايت کيهان
نويسنده : ميثم مينايی
mminaei@msn.com
بالا |